تبليغاتX
تاكسي‌نوشت - و ما ادریک ما لیله القدر!

تاكسي‌نوشت

تاكسي‌نوشت‌هاي یک آقای جامعه‌شناس

تهران

از شريعتي تا گيشا

واپسين روزهاي تابستان 87

شب قدر

 

 

از خانه كه بيرون مي‌زنم، آرامشِ شب مي‌دود زير پوست‌م. بي‌خيال تاكسي مي‌شوم و تصميم مي‌گيرم تا سرِ ميرداماد را پياده بروم. شب، شبِ معمولي نيست. شب، شبِ قدر است. حيف است به صداي بوق ماشين و هياهوي بولدوزرهاي مشغولِ خاك‌برداريِ شريعتي بگذرد. هدفون را به گوش‌هام مي‌گذارم و يكي از آن تلاوت‌هاي محبوب‌م را play مي‌كنم: حجرات ـ ق. و شحات انور مي‌آغازد.

شحات               بسم الله الرحمن الرحيم

مي‌پيچم داخل آبان. روي تلي از شن، كسي خوابيده‌ است. پتوي پلنگيِ صورتي‌رنگِ چرك‌مُرده‌اي روي سرش كشيده و به پهلوي راست خوابيده. زن است يا مرد؟

شحات               يا ايها الناس إنا خلقناكم من ذكر و انثي و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا

حالا ديگر رسيده‌ام سرِ ظفر. شريعتي خاموش است. هم چراغ‌هاش و هم مردم‌ش. تنها كارگران مترو بيدارند. اما نه؛ جلوتر كسِ ديگري هم بيدار است انگار. مردي دارد تل آشغال‌هاي داخل جوي را مي‌كاود. آرام از كنارش رد مي‌شوم. يك ظرف يك‌بار مصرف و مقداري غذاي ته‌مانده كه نمي‌توانم بفهمم چيست. دارد يك كيسه‌ي نانِ خشك را زير و رو مي‌كند. حتا در اين نور كم هم مي‌شود سبزي كپك روي تكه‌نان‌ها را ديد. حال‌م بد مي‌شود.

شحات               إن أكرمكم عند الله أتقاكم إن الله عليمٌ خبيرٌ

قدم تند مي‌كنم تا از كنار آن دو كارگر افغاني كه دارند از پشت شيشه‌ي مغازه، قيمت آن مبلمان يشمي‌رنگ را مي‌خوانند بگذرم. ترسِ بي‌دليلي به جان‌م ريخته. موبايل يكي‌شان زنگ مي‌خورد. يك آهنگِ عربيِ تُند.

شحات                           قالت الأعراب آمنا قل لم‌تؤمنوا و لكن قولوا أسلمنا و لما يدخل الإيمان في قلوبكم

مي‌رسم سرِ ميرداماد. خبري نيست. دو سه ماشين به اميد «دربست»‌شنيدن از من، جلوي پا‌م ترمزي مي‌كنند و بعد مي‌روند. بالاخره يك پرايد مي‌ايستد.

من                   ونك؟

سوار مي‌شوم.

شحات               إنما المؤمنون الذين آمنوا بالله و رسوله ثم لم يرتابوا                  

نزديك پمپ‌بنزين، يك مرد جوان هم‌راه يك پيرزن دست تكان مي‌دهند. مي‌ايستيم.

مرد                   دربست.

راننده                 كجا؟

مرد                   ستارخان؟

راننده دودل به من نگاه مي‌كند. خيال‌ش را راحت مي‌كنم.

من                   طوري نيس. از چمران كه بري منم پل گيشا پياده‌ مي‌شم.

راننده                 بياين بالا!

مرد                   چند؟

مهلت نمي‌دهد قيمت پيش‌نهادي راننده را بشنود. سه‌انگشت‌ش را در هوا تكان مي‌دهد.

مرد                   سه تومن! فقط. بيش‌تر نمي‌دم. مي‌بري؟

لحن‌ش كمي خشن است و خشك. صداي‌ش از آن‌هاست كه گوش را خراش مي‌دهد. از همان دو سه كلمه‌ي اول اين را فهميدم. نياز نبود ماجراهاي بعدي پيش آيد.

راننده مي‌پذيرد. و  سوار مي‌شوند.

شحات               قل أتعلمون الله بدينكم

اول، حرف‌زدن‌شان آرام است. يعني سعي مي‌كنند آرام باشد. اما هنوز به پايتخت نرسيده‌ايم كه مرد، اولين فرياد را سرِ پيرزن مي‌كشد.

مرد                   خفه شو! گفتم خفه شو!

خفه نمي‌شود. آرام زنجموره مي‌كند. پيرزنانه مي‌نالد. متضرعانه التماس مي‌كند. خرد مي‌شود. حقير مي‌شود. ضعيف‌ مي‌شود. ضعيف‌تر. باز هم.

و من با اين‌كه روي صندلي جلو نشسته‌ام و تنها مي‌شنوم‌شان، تمام اين روند را مي‌فهمم؛ مي‌بينم؛ با گوش. و شايد راننده هم. يكي از گوشي‌ها را از گوش‌م درمي‌آورم تا به‌تر صداشان را بشنوم. حالا ديگر رسيده‌ايم به نيايش. دوباره ترس ‌دويده است به جان‌م.

شحات               و الله يعلم ما في السماوات و ما في الارض و الله بكل شيءٍ عليم

پيرزن                تو رو به خدا! امشب نه! بيا برگرديم!‌ بيا! غلط كردم كه گفتم به‌ش.

مرد سرفه مي‌كند؛ به سختي. مرد مي‌غرد؛ به شدت.

مرد                   نبايد گوشيو به‌ش مي‌دادي! هرچي گفتم نده به‌ش، حرف به گوش‌ت نرفت كه نرفت. حالا ديگه دير شده. يه غلطي كردي، ديگه بايد پاش واستي.

پيرزن                گُه خوردم. مي‌دونم. اشتباه كردم. تو بزرگي. بيا بريم.

موبايل مرد زنگ مي‌خورد. صدا آشناست. يكي از آهنگ‌هاي هايده است.

شحات               إن الله يعلم غيب السماوات و الارض و الله بصيرٌ بما تعملون

مرد                               چيه؟ ... آره... آره فهميدم... دارم مي‌رم سروقت‌ش... نه. چيزي نيس. نترس!

پيرزن                كيه؟ فرزانه‌ست؟ تو رو خدا گوشي رو بده به‌ من باش حرف بزنم. تو رو خدا.

مرد پرخاش مي‌كند.

مرد                   دِ بتمرگ سر جات! ...

شحات تكرار مي‌كند.

شحات               و الله بصيرٌ بما تعملون       

مرد ادامه مي‌دهد.

مرد                   نه با تو نبودم؛ بگو...

پيرزن خم شده است به طرف جلو. دست‌ش را مي‌زند بر شانه‌ي من. برمي‌گردم طرف‌ش. صورت‌ش را زير نور گذراي چراغ‌هاي وسط خيابان مي‌بينم. تكيده است و پرچين. به آساني مي‌تواني اضطراب و ترس و نگراني را در آن ببيني. گره روسري‌ش شل شده. موهاش بيرون ريخته. آشفته است. خيلي آشفته.

پيرزن                آقا! شبِ قدر امشبه يا فردا؟

من                   امشبه!

انگار خبر بدي داده باشم‌ش. مي‌نالد.

پيرزن                يا امام رضا! يا فاطمه‌ي زهرا! يا علي‌! خودت به داد ما برس! تو رو به قرآن!

شحات               ق و القرآن المجيد

مي‌نالد. مي‌گريد. و به نجوا مناجات مي‌كند.

مي‌پيچيم داخلِ چمران

پيرزن                خدايا! ‌تو رو به اين شب عزيزت! تو رو به زهرا!

جوري مي‌نالد كه دل آدم كباب مي‌شود. خدايا!‌ چه خبر است امشب؟! مي‌ترسم.

شحات               بل عجبوا أن جائهم منذرٌ منهم        

مرد                   خيله خب! باشه... بعدا زنگ‌ت مي‌زنم.

صداي روشن‌كردن كبريت مي‌آيد و بلافاصله بعد هم دودِ سيگار فضا را پُر مي‌كند. شيشه را مي‌كشم پايين. خنكاي شب از احساس خفه‌گي مي‌رهاندم. مرد سرفه مي‌كند. من هم. 

پيرزن                تو رو خدا بيا برگرديم. لااقل امشب نه. فردا برو. تو الآن عصباني‌اي. الآن اعصاب‌ت سر جاش نيس. تو رو به اين شب عزيز.

مرد                   گفتم خفه شو!

پيرزن                بذار من زنده بمونم! تو رو خدا!

مرد                   نترس!‌ تو زنده مي‌موني. مث سگ!

مرد سرفه مي‌كند. بوي سيگار مي‌آيد. «بوي حادثه مي‌آيد.*» بوي نزاع. و شايد بوي خون.

شحات              أءذا متنا و كنا ترابا ذلك رجع بعيد

پيرزن                يا امام رضا! دست‌م به دامن‌ت! يا عباس! يا حسين! آقا!‌ امشب به من رحم كنين! باقي عمر كنيزي‌تونو مي‌كنم.

صدا ديگر مبهم است و ناله‌وار. مي‌گريد. آرام. مرد سرفه مي‌‌كند.

بالاخره مي‌رسيم به پل گيشا. بالاخره مي‌توانم برهم. از آن‌وقت تا اين‌جا همه‌ش نگران‌ بودم مبادا مرد از پشت دو دست‌ش را بياندازد دور گلو‌م و بفشارد، و بفشارد، و بفشارد. از آن وقت تااين‌جا چه‌قدر صحنه‌ي دست‌و پازدن‌م را تصوير كرده‌ام. صحنه‌ي خفه‌شدن‌م را.

من                   آقا من زير پل عابر پياده مي‌شم.

اسكناس مچاله‌ي هزارتومني را مي‌گذارم كفِ دستِ عرق‌كرده‌ي راننده و از زندان فرار مي‌كنم. بي‌خيالِ باقي پول! و ماشين راه مي‌افتد به سمت ستارخان؛ به سمت حادثه. هنوز در گوش‌م كسي سرفه مي‌كند و كسي ضجه مي‌زند.

شحات               بل كذبوا بالحق لما جائهم و فهم في امرٍ مريجٍ

از پل مي‌گذرم و خودم را مي‌رسانم به پاركِ آن‌ورِ بزرگ‌راه. شاخه‌هاي بيد مجنونِ بزرگِ انتهاي پارك مي‌خورد به صورتِ خيس‌م. مثل هر بار، با دست كنارشان نمي‌زنم.

شحات               أفلم ينظروا إلي السماء فوقهم كيف بنيناها و زيناها و ما لها من فروج

به آسمان نگاه مي‌كنم. تنها يك ماهِ خاكستري پيداست.

ستاره‌اي نيست. هيچ.

 

 


* وامی از نادر ابراهیمی در «آتش بدون دود»ش.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387   توسط محسن حسام مظاهری  |