|
تاكسينوشت تاكسينوشتهاي یک آقای جامعهشناس
| ||
|
آخرين مطالب
وبلاگهای دیگر من
|
مشهد از خسروی تا تقی آباد 27 اسفند 90
راننده کجا آدرس دادن بِتون؟ من گفتن تقیآباد، پنجا متر داخل خیابونِ دانشگا. راننده چی مِخواستین بخرِن؟ من پارچه چادری. چادر عاقبتی. راننده خب عاقبتی که یک شُعبَش همیجایه. چاررا خسروی. من نه حاجاقا. دوختهی آمادشُ میخوایم. این شعبَش انگار فقط پارچَشُ داره. راننده مُبُرمتان اوجا. ولی ای مغازه رُ نمیدونم راستش کجایه. من حالا بریم. ایشالا پیداش میکنیم. راننده حالا اگه مُ یَک جا بُبُرمتان که چادر باشه همش شما نمیری خرید کنی؟ چون مرکز پارچه چادری جای دیگهیه. من نه حاجی. ممنون. بریم همینجا که آدرس گرفتن. راننده نمیدونم والا. چشم. از خسروی میپیچیم داخل آخوند خراسانی. من خیلی سرد شده ها. کاش دوباره گرم بشه هوا! راننده خدا نکنه. ای سرما نعمته. مِدونی چرا؟ ما ازین سرمای امسال به ستوه آمدیم. اما بازم خوبه. من بِچهیِ روستایَم. چون درختا رِ عقب اِنداخت، شکوفا رِ نداد بالا. انشالا امسال میوهی خوب داریم. اگه گرم بود، الان شکوفا رِ میداد بالا، با یک سرمای جزیی میزد همه رِ داغون میکرد. من به فرض که شکوفهها رُ نیاره، ولی مسافرا رُ فراری میده این سرما. راننده نه نه نه. مسافرایَم فراری نمیده. الحمدلله میان همه. از کدوم شهر آمدین شما؟ من ما اصفانیای مقیم تهرانیم. راننده انشالا که موفق باشِن. من سلامت باشین. میرسیم به میدان گنبد سبز و مقبرهی زیبای وسط آن. من حاجاقا این مقبرهی کیه اینجا؟ راننده این مقبرهی شیخ محمد مؤمنه. شیخ محمد مؤمن، عارف بوده. آدم خوبی بوده. مگرنه امامزاده وُ نعوذاً بالله امامُ از خانوادهی ساداتُ اینا نیس. یه شیخی بوده. میگفتن رییس درویشا بوده. تو خانقاهای قدیم. من خود این مقبره هم خانقاه بوده قبلن. نه؟ راننده ها. الانم هستن، او سمت چپ خانقاهه. ولی درگیری پیدا کردن، بستن اینجا ر. همییَم دسِ درویشا بود. من یادمه. من چندسال پیش رفتن توش، دیدم یه سری درویش بودن. راننده نه الان دیگه دسِّ میراث فرهنگی افتاده. میراث فرهنگی گِرِف ازشون. ای داشت خراب میشد. اتوبوسا که دور میزدن دور میدون، ای میلرزید. بعد میراث فرهنگی برداشت دورشُ سه متر در دو سه متر خاکبرداری کرد، بعد بتون ریخت. من باریکلا. راننده خیلی کار کرد انصافن. دس درویشا بود از بین میرفت. تحویلَم نمیدادنا. من الان دیگه دس درویشا نیست پس؟ راننده چرا درویشا هستن. ولی تو اون ساختمون اونورین. من چقد تو مَشَد ازین زیارتگاها هست. خواجه ربیع اَم همینطوره دیگه. راننده نه خواجه ربیع در دوران امامعلی علیه السلام بوده. فرستادهی امام بوده. مثِ سفیر امامعلی در ایران بوده. من اما خب تو ماجرای عاشورا خوب عمل نکرد. راننده نکرد. تو قضیهی عاشورا کاری نداریم ما. اصَن در زمان امامعلی میگن امام نامه نوشته که برگرد. حالا چی بوده، مصلحت این بوده که برگرده. میگن خواجه ربیع شک کرده. بین امامعلی و معاویه. به همی سبب ... دیگه حالا توریستی شده. ولش کن! خدا بیامرزدش. من آره ولی خب مردم واسه زیارتش میرن. خبر ندارن که کی بوده این بندهخدا. راننده ها خدا بیامرزدش. امامرضا فرمودن اگر من نرم در خراسان چون جد بزرگوارم حضرت محمد سلام الله علیه فرمودن پارهای از تن من در خراسان دفن میشه، یعنی امامرضا، مردم رَبِع1 رُ بِجای من اشتباه میگیرن. فکر میکنن از بنیهاشمه. درصورتیکه آدم ناجوری بوده. طوری که میگن. چون این قبل از امامرضا بوده. من مقبرهی اباصلت کجاس؟ راننده او تو جاده فریمانه. اون مقامش بالاس. خیلی زحمت کشید. صحابی خاص امامرضا بوده. من قدمگا چی؟ راننده قدمگا جاده نشابوره. تو یَک مسیرن. من یادش بخیر. ما قدیما که میمَدیم پابوس آقا، سر راه همه اینجاها رُ میرفتیم. راننده قدیما چرا؟ خب حالام برو! من نه خب قدیما از جاده میومدیم، با ماشین خودمون. الان با قطار میایم. راننده ها دیگه. زیارتِ دوتا برادرای امام رضایه. زیارت اباصلته. زیارت یحیِ بن زیده که با آخرین خلیفهی عباسی2، با نیروهاش جنگید، خیلی جنگید ها. من زید بن علی. نوهی امامسجاد؟ راننده بله. زید بن علی بن زین العابدین. در دوران امویها بوده. من بله. میشناسم. ازقضا ما شجرهمون از طرف مادر میرسه به همین یحیی بن زید. سادات زید بن علیایم. نمیدونستم قبرش اینجاس. کجاس دقیقن؟ راننده یحیا تو جادهی سرخسه که تنش ایجاس، سرش یه جای دیگهیه. خیلی جنگیده ها. که دیگه از درخت آویزانش میکنن، وقتی به شهادت مِرسه، ازیوَرم ابومسلم خراسانی قیام میکنه وُ پیروز میشه، خلاصه از درخت میارنش پایین. من اونم مقبره داره؟ راننده خیلی. او که آستان قدس خیلی بهش رسیده وُ داره مِرسه. اِنقَد توسعَش داده که اووو شلوغ مِشه. خصوصَن شبای جمعه که خودِ مشدیا اِنقد مِرن. من چند ساعت راهه تا مشد؟ راننده هفتادُ هفت کیلومتره. من نزدیکه پس. راننده اتوبوس داره. تندُ تند. یکی میاد، یکی مِره. خیلی آستان قدس خرجش کرده ها. یکی اونه یکی خواجه اباصلت. اِنقد که خرج اینا کرده خرج خواجه مرادُ خواجه ربیع نکرده. آدم تاریخچهی اینا رِ باید بدونه. من تو کاشمرم یه مقبرس. برادر امامرضاس؟ راننده سیدمرتضا رِ میگی؟ من نمیدونم اسمش چیه. من عکسشُ دیدم. یه مقبرهی خیلی بزرگ بود. راننده او سیدمرتضایه. یکی که مُدرسه. مدرسُ میگی؟ ولی امامزاده نیس. من سیدمرتضا برادر امامرضاس؟ راننده نمیدونم. خودمم رفتم زیارتش ولی نمیدونم. من تو اصفهان ما هم یه شاهرضا هست. راننده شهری هم داریم به اسم شاهرضا. ها؟ من همونه دیگه. شهرضا که شاهرضا اونجا دفنه. راننده دوتا از برادرای امامرضا تو جادهی طرقبهیَن. سیدمحسنُ سیدیاسر. دوتا برادرای بزرگوارن، در فاصلهی یک متر خاکشون کردن. زیارتگاه دارن. من معتبرن؟ راننده بعله. اینا رِ آستان قدس داره خرجشونِ میده. هرجا آستان قدس سرمایهگذاری کنه معتبره. من آخه یه امامزاده هم چَن سال پیش پیدا کردن، نزدیک فرودگاه اصفهان. انگار میگن اونم برادر امامرضاس. یه زیارتگاه دارن میسازن براش به چه بزرگی! راننده این بزرگوارا هرجا که باشن که رحمته برا مردم. نعمتن واقعن. خوبن حاجی. الان تو همین جادهها هرجا که زیارتگاهیه، امامزادهیه، مردم آرامش دارن، آسایش دارن، جمع مِشن، نماز مِخوانن. همی شیخ محمد مؤمن شما ببین. از هشتِ صب تا دَیِ شب یکسره بازه. شیرِ آبی اَم هس کنارش، شهرداری فضای سبزی دُرُس کرده، بهداشتی، همهچی هس، مردم میان، نمازی مِخوانن، استراحتی میکنن، چایی مِدن اوجا، خرج مِدن اوجا. من ماشالا خیلی هم امامزاده داریم. خصوصن تو شمال. چون این علویا فرار میکردن میرفتن تو جنگلای طبرستان، خیلیشون همونجا دفنن. راننده زمانی که برادرای امامرضا اومدن ایجا زیارت امام، تحت تعقیب نیروهای عباسی قرار گرفتن، رفتن تو جنگل. همی الانم جنگله اوجا. بِش میگن حصار گلستان. اینا همه تحت تعقیب قرار میگرفتن، به شهادت میرسیدن. عربا، خیلی مِبخشین، آدمای خائنی بودن. اکثرشون همی امویا وُ عباسیا که آدمای کثیفی بودن. خصوصن امویا. ولی باز عباسیا روی امویا رَم سفید کردن. خدا لعنتشون کنه. بدترین خلیفهی عباسی کی بود؟ من هارون؟ راننده نه. من مأمون؟ راننده نه. اون لعنتی منصور دوانیقی بود. همو که امامجعفر صادق رِ به شهادت رسوند. بزرگترین ضربه رِ او زد. من هارونم که همینجا دفنه. کنار امامرضا. راننده آره. پشت سر امامه، زیرِ پای خواهرایه جاش. شما یادت نمیاد، یه تنگی بود قبلن، دور مِزدن او تنگی رِ، گیر میکردن، یَکشانه مِرفتن، بعد مِگفتن «بر هارون لعنت». او سرِ قبرش بود. یکی از سیاستهای مأمون این بود که امام رِ آورد کنار پدرش. سیاست عجیبی داش مأمون. خدا لعنتش کنه. من قبر خودش کجاس؟ راننده او که معلوم نیس مث سگ کجا مُرد. هیچکسی از مأمون خبر نداره. چون برعلیهش کودتا کردن. من داداشِشَم معلوم نیس قبرش کجاس؟ راننده امین؟ نه. او که توسط خودشون کشته شد. معلوم نیس چه بلایی سر جسدش آوردن. انشالا که نمیمونه نامُ نشانی ازینا. چنسال دیگه امامزمان ظهور میکنه انشالا. ... میگه یک عمر کار بد کردی، چه دیدی ثمرش را، که یکبار هم کار خوب انجام ندادی. مقصد ایکه یکی این مأمون، یکیاَم ای ساختمانِ میبینی یک نفر زمینِشِ وقف کرده بود، سالها پیش. حالا ببین بیمارستان شده به چه بزرگی. تمام بخشا رَم دِره. من اینم برکت امامرضاس. شهر امامرضاس دیگه. ولی ما قدیما میومدیم مَشَد، همَش همین زیارتگاها رُ میرفتیم. تازگیا دیگه بیشتر مردم میرَن بازار. راننده بازار قدیمَم بود خب. من نه منظورم این بازارای بزرگ جدیده. مث الماس شرق. راننده او که مال سپایه. من جدی؟ نمیدونستم. سپاه ساخته؟ راننده تمام ای الماس شرقُ خیامُ وصالُ طلافروشا وُ نمیدونم موجای آبی ساختن، الان برجای دوقلو به نام لاله وُ لادن ساختن اینا رِ همهشُ سپاه ساخته. آباد شده او منطقه. منطقهی ناامنی بود قبلن. خداییش سپا کار میکنه. حالا کاری نداریم. منطقه ناامنی بود. مواد مخدر خریدُ فروش میشد. امنیت نداش حاشیهی شهر. جرمُ جنایت میشد. سپا اینا رِ جمع کرد. حدود بیسسال قبل اینا رِ خرید. حالا کمکم داره مِسازه. از سهام خود بچای سپاه خرید. اینا که سپا بودن هرکدوم صدهزارتومن، دیویسهزارتومن گذاشتن. او زمان مفت بود، خریدن. الان یکی تو خط ما کار مِکنه، اوجا سهام داره. میگف دیویسهزار تومن از ما گرفتن، هرسال چارصد پونصدهزار به ما نقدی میدن. تا حالا زمین بشون دادن که پنجا مِلیون قیمتشه از همو سود سهام. یک زمین دیگم تازه خریدن. سهامشونم خیلی بالاس. سپاه خلاصه خیلی کار کرد. امن کرد منطقه رِ. من اونوقت به نظرتون اینکه زائرا میرن بازارُ استخرُ تفریح، طوری نیس؟ باعث نمیشه دیگه کمتر برن حرم زیارت؟ راننده نه دیگه. ببین زائر باید بره. الان اعلام کردن هف مِلیون نوروز میان مشد. ای هف مِلیون مِشه همش تو حرم بمونه؟ بِلَخره وقتی از حرم میان بیرون، باید متنوع باشه، یه جایی برا خرید داشته باشن، برا گشتن داشته باشن. من پس شما میگی خوبه این بازارساختنا؟ به نفع مردمه؟ راننده هم به نفع مشده، هم به نفع زائرایه. شما اوجا بری، بازار خیام هس، الماس شرق هس، بینلملل هس، وصال هس، ... من پروما هس، کیانسنتر هس، ... راننده الان دو سه تا دیگَم دارن مِسازن. دیگه سرگرمی تا شب نمیتونی برگردی. پولم هرچی ببری اوجا مِگِرَن ازت. نگران نباش! من نه. اونُ که نگرانش نیستم. ولی قدیما همین یه بازار رضا بود که ملت میرفتن یه سجادهای، تسبیحی، انگشتری، عطری، چیزی میخریدن واسه سوغاتُ وسّلام. راننده منظورتون قبل از انقلابه؟ من نه بابا. من بچه بودم میمدیم، ازین بازارای جدید خبری نبود. دیگه اونا که خیلی اهل خرید بودن، میرفتن زیستخاور. یا این آخریا که تازه بازار روسا باز شده بود. راننده نه زیستخاور بود، گوهرشاد بود، عرض به حضورتون که جنت بود، حکیم بود. نسبت به زایرا چرا بازار بود قبلنَم. الان که بازار رضا بینلمللی شناخته شده. تو جهان معروفه. یکی ازین آشناآی ما، بنا بود وقتی بازار رضا رِ مِساختن. ای وقتی کار میکرده، از بالا چوببست مِیُفته، قطع نخاع مِشه. الانم هس. ولیان3 او زمان یَک دهنه مغازه همو اول بازار رایگان بِش میده که چی؟ اینِ بعدن بده اجاره وُ هزینه زندگیش دربیاد. اصن مجانی بش میده. اینم همون اوایل انقلا رف فروخت، یَک ماشین خرید. او مغازه الان دو سه میلیارد قیمتشه. ای رفته تو حاشیهی شهر یک خونه خریده وُ یک ماشین ازین وانتای بزرگ هس، ازونا داره. دیگه نمیدونم چه کاری بود این کرد. رزقش این بود دیگه. من این پروژهی میدون شهدام خیلی بزرگه. راننده او سهام واگذار میکنن. پدیده تو بیابوناس او خیلی بزرگه. ای که داخل شهره بابا. من نه آخه این محل خیلی مهمه. چه جوری این مغازهدارا رُ راضی کردن که بلند شنُ خراب کنن؟ راننده مغازهدارا پولشُ میگیرن خُ. همیجایی که شما سوار شدین، یه هتل بود، هتل خراسان دوازده طبقه بود. هفصدمتر زِمین داره. همی امسال آستان قدس سییُسه ملیارد پول داد که این آقا تخلیه کرد. سییُسه ملیارد برا هفصدمتر زمین. بِشَم گفته بود که شما هرچی آجرُ آهن داری ببر، که برد. فقط زمینشُ. ببین متری چقد باش حساب کردن. من عجب! یعنی روبهروی باب الجواد؟ راننده نه نه. همی طرف که شما سوار شدین. الان جزو حرمه دیگه. آستان قدس پول مِده خداییش. من پس اینکه میگن به زور بلندشون کردنُ بعضی مغازهدارا ناراضی بودن چیه؟ راننده نه بابا! دوروغ میگن. اصن مِگه مِشه شما تو مغازت باشی به زور بیان بیرونت کنن؟! اینا مِخوان که هرچی دلشون مِخواد پول بگیرن. خب نِمِشه. آستان قدس اصن خودش یه کشوریه برا خودش. خودش وکیل دِره، نمیدونم، قوه قضاییه دِره، همهچیز دِره. میگه آقا شما یک کارشناس بیار، مام یک کارشناس میاریم. اینا هردو کارشناسی کنن، به توافق برسن، تا ما پول بدیم. اینا مِگن نه، هرچی که مُ مِگیم همو درسته. مث ای میمونه که ای ماشین الان قیمتش ده ملیون تومنه. آستان قدس بیاد به من بگه شما اینه نه وُ نیم یا ده تومن بده به ما، من بگم نه ای قیمتش بیس ملیون تومنه. بعد اگه نده بگم آستان قدس بَده. نه بابا! پول مِدن. ای خبرا نیس. من بعدن تو این پاساژای جدید لابد به مغازهدارای قبلی غرفه میدن دیگه؟ راننده نه. الان مث قدیم نیس. قدیم مغازه مِدادن. الان مِگن نه آقا پولتِ بگیر، برو هرجا که دلت مِخواد مغازه بخر. اصن هر کاری مِخوای بکن. من اگه به قیمت روز پول بدم، شما چه مشکلی داری؟ الان او مغازا رِ بخواد واگذار کنه، برابر مغازا پول مِگِره. خب بفرما اینم تقیآباد. اول خیابون دانشگا که فرمودی شما اینجاس. دیگه من نمیدونم کجاش مِخواین برِن. اونم زیست خاوره. من دست شما درد نکنه. ما همینجا پیاده میشیم. پیداش میکنیم. چقد تقدیم کنم؟ راننده قابل نداره حاجی! سه وُ پونصد میشه. فقط خواهرا پیاده میشین او درِ مواظب باشین موتوری نزنه.
[ پنجشنبه سوم فروردین 1391 ] [ ] [ محسن حسام مظاهری ]
از محسنی تا سر میرداماد راننده اکه هی! بفرما! دوباره قرمز شد. تا این آقا بخواد چاقو بخره وُ اون یکی بخواد فندک بفروشه، بیس ثانیه تموم شد. حق دارد بندهی خدا. یک ربعی است در ترافیک پشت چراغیم. آنهم برای یک مسافت کم. این تقاطع میرداماد و شریعتی، عصرها، همیشهی خدا همین وضع را دارد. خانم مسافر داخل دولتَم میخوره مسیرت آقا؟ راننده بستگی داره. خودتون که میدونین اون خیابون اگه ترافیک باشه چه قیامتیه. اگه رسیدیم و خلوت بود، چشم، میریم. تو خیابونِ دولت، آخراش یه چارراهی هَس، اسمش چارراه دلبخواهه. من فکر میکنم باید اسمِ کل خیابون دولتُ دلبخواه میذاشتن، نه فقط اون چارراشُ. برا اینکه تو دولت هر کی هر کاری بخواد میکنه. سوبله، چوبله، دور در جا، چه میدونم مسابقهی رالی. هر کار. عجیبترین خیابون ایرانه. [ شنبه بیستم اسفند 1390 ] [ ] [ محسن حسام مظاهری ]
از نوبنیاد تا سیدخندان
تا قبل از آن که روحانی جوان، سر کوهستان پنجم، سوار شود، همه ساکت بودند. همه؛ یعنی جوان عینکی کیف به دستی که صندلی جلو نشسته بود، مرد میانسالی که سرِ دولت سوار شد، من و رانندهی حدوداً شصت ـ شصتپنج سالهای که لهجهی غلیظ ترکی داشت. روحانی جوان که سوار میشود، همه یکدفعه یادشان میآید که چقدر حرف دارند برای زدن و چقدر درد و گلایه در دلشان مانده که باید برای کسی بگویند و چه جایی بهتر از تاکسی آنهم در ترافیک ظهرگاهی و چه بهانهای بهتر از یک روحانی که به جهت لباسی که بر تن کرده، حکماً نمایندهی سیستم است. این است که همهی حرفها مخاطب مشخصی دارند. البته بدون آنکه به این مخاطب تصریح شود. اول پیرمرد راننده است که شروع میکند. راننده اللهوکیلی من نمیفهمم گَراره چی بشه اوضا. هر ماه گبضِ گاز ما میومد دهتومن. حالا اینماه اومده شَصتومن. جوان عینکی همنوایی میکند: جوان نه بابا! جدی؟ راننده والا به گُرآنِ مجید. حالا اون هیچی، گبض برگ صدُ بیس تومن. ایناها! همانطور که با دست چپ ماشین را میراند، دست راستش را دراز میکند و داشبورد را باز میکند. کاغذ تاخوردهای را از لابلای خرت و پرتها بیرون میکشد و میدهد دست جوان. راننده بفرما! آخه لامروت مگه من مهتابی ایضافه کردم آخه؟ بخاری برگی دارم مگه؟ چی دارم که باید اینگد پول برگ بدم؟ جوان با لحن آشکارا کنایهآمیزی میگوید: جوان خب احمدینژاد که یارانه میده بِت، واسه همین خرجاس دیگه. «یارانه» را بلند و کشدار میگوید. راننده بابا شیشصدتومن یارانه به چه درد من میخوره با شیشتا بچه آخه؟ چی جور شیکمشونُ سیر کنم؟ جوان آره دیگه. رییسجمهور ما که نیس که. رییسجمهورِ فلسطینیاس. پولِ نفت ماس، میده به اونا. عوضش زنُ بچههای فلسطینی گشنه نیستن. گور بابای ایرانیا. حالا برو جمعه رأی بده. راننده رأی چی بابا دلت خوشه؟ جوان با لحنی تصنعی، انگار که بخواهد پیرمرد را نصیحت کند، میگوید: جوان اِ! این چه حرفیه؟ تکلیف شرعیه. باید بری بدی. نمیشه که. وظیفَس. راننده من ندارم شیکم بچامُ سیر کنم. رأیِ چی بدم؟ یه سمند داشتم، ماه پیش مجبور شدم بفروشم این پرایدُ بخرم، دَسدوم. ماهی خداتومنم باید خرجش کنم. جوان انگار که بخواهد از طرف روحانی پاسخ دهد، لحن صدایش را عوض میکند و میگوید: جوان توکلت به خدا باشه. صبر کن! صبر! صبر! صبرِ آخری را با حرص میگوید. زیرچشمی نگاه میکنم به روحانی جوان ببینم عکسالعملش چیست. آرام و بیخیال نشسته، به بیرون نگاه میکند و تسبیح میچرخاند. انگار نه انگار که مخاطب اصلی این حرفها اوست. هرچه او آرام است، پیرمرد لحظه به لحظه عصبیتر میشود و صداش بیشتر میلرزد. راننده کدوم خودا آخه؟ والا! اینگَد گفتیم خودا خودا چی شد؟ هان؟ چارتا دختر دارم هیچکدوم جاهاز ندارن هنوز که برن. همه موندن گوشه خونه. دوتام پسر دارم، دوقلو. عین لَش افتادن گوشه خونه. علافُ بیکار. صبح میرَن تو خیابون دختربازی، شب میان. چلسالشونه خبرِ مرگشون. فوق دیپلمَم دارن، اما کار نیس براشون. این را که میگوید، انگار داغ دل جوان عینکی تازه میشود. جوان خدا پدرتُ بیامرزه! فوق دیپلم چیه؟ فوق لیسانسِش بیکاره. کیفش را باز میکند، کاغذی زردرنگ از آن بیرون میکشد و بدون آنکه سر برگرداند، میگیرد طرف روحانی. جوان ایناها! بفرما! میبینی حاجاقا! این مدرک فوق لیسانسه! حاجآقا کماکان ساکت است و بیاعتنا. شاید همین سبب میشود تا چند دقیقهای، دیگر کسی حرفی نزند. به ضرابخانه که میرسیم، روحانی و جوان هردو پیاده میشوند و هرکدام به سویی میروند. با رفتن آنها، راننده دوباره سر بحث را باز میکند. راننده هیچکدوم زن نمیگیرن. ایزدواجم نمیکنن. مرد بغلدستی من که تا به حال ساکت بود، همراهی میکند. مرد میانسال نمیتونن ازدواج کنن خب. کی میتونه با ماهی چارصدتومن ازدواج کنه؟ راننده آقا اصَن با کی میخوان ایزدواج کنن؟ هر زنی بگیرن، دو ماه دیگه دختره میگه این میهریهی منُ بده. الانم که این طلا رُ بالا پایین میکنن، دخترا از خداشونه. میگن میهریهی منُ بده من برم برای خودم یه خونه بگیرم. مجردی زندگی کنم. داییِ من نیس مگه؟ دوماهه ازدواج کرده، مهندسیه، افتاده زندان. زنِ پدرشُ دراوُرده. بیا! بعدم میری دادگاه، گاضییَم میگه گول دادی، موهر زدی، گَبولم کردی. خیلی ببخش، ببخش، ببخش، شرمندم اینُ میگم، البته منظورم ندارم، باسوادم هستم، فردا پسفردا این زنا که همه میرَن جـ... میشن. مام دیگه باید بریم شلوارمونُ بکشیم پایین، [...] بدیم، زندگیمونُ بچرخونیم. اینُ میخواستم جلوی حاجی بگم. والا به گُرآن! مگه نه هیچی درنمیاد. از صُب تا لا خط نوبنیاد، سیزدهتومن کاسبی کردم. گازُ ببین، بنزینُ ببین. تاکسی داشتم، تاکسیمُ دزدیدن. نیشستن عمامه یُ گذاشتن، عبا رَم اینطوری میکنن، اوضاشونَم خیلی عالی، حرفم بزنی، الان خودش ببین، میگه برو به رَییسجمهور بگو! شماها کردین دیگه رییسجمهور. مملکت داریم ما. عَموم خونَشُ دزد زد، میره تو آگاهی. اگه داشته باشی، آگاهی با خودت تخمین میزنه. میگه آگا چِگد؟ کارشناس مارشناس دیگه چیه؟ من عموم ده روزه داره میره میاد دیگه. میگه رفتیم آگاهی خودش تخمین میزنه. به تو نمیگه ها. اول از خودت میپرسه میگه چِگد؟ میگی مثلن آگا من پنجا مِلیون پولمُ بردن. همونُ مینویسه. پنجا مِلیون، ده مِلیون کیسَتُ خالی کردی بِش دادی، دو روز بعدش دزده هست. اصَن پیدا میکنن. اگه ندی ده سالَم بری بیای پیگیر نیسن. هیچی. یه افسرِ مملکت ما، وقتی جلوتُ میگیره، خلافم نکردی، میگی اگه خلاف کردم جریمَمُ بده. میگه ماشین باید بره بخوابه. یک نمرهی منفییَم میخوری. [...]کشا اینم بازی جدیدشونه. میگن نمرهی منفی. کجای دنیا نمرهی منفی میدن به آدم؟ حالا منفی. خب. آقا منفییَم بخوری شما جریمه رُ بنویس. میگه حالا جریمهیِ چیراگ گرمز پنجا تومنه. حالا اگه فلان بکنی جریمهی کمربندُ مینویسیم. یعنی کمربند کمتره مثلن. میگم تو چرا جریمهی کمربندُ مینویسی؟ این خودش یعنی یه نوع تگلب دیگه. مگه گانون نمیخوای ایجرا کنی؟ من چراگ رد کردم، همونُ بنویس. میگه باید ماشین بره پارکینگ. آخرسر بیسهزار تومن بِش میدی، هیچکودومُ نمینویسه. چی شد؟ گانونِ ما کجاس؟ دم از گانون میزنن؟ همهچیمون بِهم خوردَس. همهچیمون شده دوروغ، کلک، دوروغ، کلک. ظاهرسازی. همین پسرِ من دیروز بیس تومن داده اومده، اتوبان همت. چون میدونی اگه میاشینُ بخوابونن، ارزش نداره بری دنبالش. مرد میانسال بری دنبالش باید باید دوبرابرم پول بدی. راننده آره دیگه. مالیات بدی، کرایه پارکینگ بدی. خب بیس تومنُ آدم میده دیگه خیالش راحته. حالا اونم میگه اصَن من خلاف نکردم. هر وَخ بیپول شدن جلوی ماشینا رُ میگیرن. جلوی ماشینای مدل بالای این جوون پولدارا رُ میگیرن، توشُ نیگا میکنه، میگه تو فلان. همشون دس تو جیب همدیگن. مرد میانسال آره دیگه. همه گرفتارن. میگم سهروردی بخوام برم از کودوم طرف برم؟ راننده بذار بیام بگل همینجا پیاده شو! ببخشین آگا من سرتُ دراوُردما. ما بریم پیش این منصور یه چایی بخوریم. شومام بیا یه چایی بخور بعد برو! والا به خدا. بیتعارف.
[ پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 ] [ ] [ محسن حسام مظاهری ]
|
درباره وبلاگ از قديم تاكسي را به اتوبوس ترجيح ميدادم. شايد به خاطر اينكه در تاكسي حوصلهي آدم سر نميرود و هميشه ميتواند از بحث مسافران و يا خطابههاي شوفران نهايت استفاده را ببرد. من كه فكر ميکنم شوفرتاكسيها صدي نودتاشان واقعاً يك پا جامعهشناساند! كار من جوري است كه هر روز لاجرم چندبار بايد سوار تاكسي شوم. ديدم واقعاً حيف است اين فرصتهاي ناب را ثبت نكنم. اول ميخواستم صداها را ضبط كنم. اما به هر دليل نشد. ديدم بد نيست لااقل آنها را قلمي كنم. اين شد كه به پيشنهاد همسرم «تاكسيبلاگ» شكل گرفت. تمام آنچه در اينجا ميخوانيد مستند و واقعي است. البته ممكن است گاه خواسته و ناخواسته متنها اندكي دستكاري شده باشند. ××× ممنون که میگذارید حقوق مادی و معنوی این نوشتهها متعلق به نویسندهشان باشد!
آرشيو مطالب |
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||